تبليغاتX
برو به فکر من نباش
عاشقانه

جز من اگرت عاشق وشيداست بگو

ور ميل دلت به جانب ماست بگو

ور هيچ مرا در دل تو جاست بگو

گر هست بگو نیست بگو راست بگو

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت   توسط sepideh | 

برگهای عشق بود که ریخت

تپش قلبم بود که باد شنید

این خون قلبم بود که ریخت

صدای قطره های اشکم بود که باد شنید

حرفهای دلم بود که مثل اب به زمین ریخت

صدای شیشه ی قلبم بودکه شکست و باد شنید

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت   توسط sepideh | 

 

به خدا نمی گوییم که چه مشکلات بزرگی داریم

 

به مشکلات می گوییم که چه خدای بزرگی داریم

 

اگه تنها بودی تو تنهاییت احساس کردی که تنها بنده تنها فقط تویی ناراحت نباش چون یکی رو داری که

 

خودش تنهاست اما هیچوقت تنهایی رو برای بنده هاش نمیخواد به اون رجوع کن میبینی که تنها نیستی

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت   توسط sepideh | 

 

هر شب وقتي تنها ميشم        حس ميکنم پيش مني

دوباره گريم ميگيره                   انگار تو آغوش مني

روم نميشه نگات کنم               وقتي که اشک تو چشمامه

با اينکه نيستي پيش من           انگاردستات تو دستامه

بارون يباره و تو رو                      دوباره پيشم مي بينم

اشک تو چشام حلقه ميشه       دوباره تنها ميشينم

قول بده وقتي تنها ميشم           بازم بياي کنار من

روسنگ قبرم بنويس                  تنها ترين تنها منم

بياي سر مزار من
بهزير خاکم و هنوز                     نرفتي از خيال من

قصه نخور سياه نپوش                گريه نکن براي من

ديگه فقط آرزومه                        بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه ها سپرد                 من و به باد رفتنم

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت   توسط sepideh | 
+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت   توسط sepideh | 
میان انبوه دل خستگی ها حسی غریب مرا به سوی تو می خواند،تو که

 دوست دارم امواج نفسهایت بر ساحل گونه هایم تازیانه های بیقرار

بزند.وقتی که شبنم زبان بریده ی اشک بر رنج گونه هایم آوار می شود

فریاد انتظار را می شنوم. من نمی خواهم همزبان دیوار باشم ،من می

خواهم دشت را پرواز کنم. دوست دارم چشمهایم،چشمهای آهووش من

بوسه گاه لبانت باشد و خرمن بیقراری را با شعله ی اشتیاق بسوزانی.

دریچه را بگشا و آوای خیال را میان گوشهایم زمزمه کن. غم شعله ی

نگاهت همیشه مرا می سوزاند ،دوست دارم از آن تو باشم ای ستاره ی

آبی خوشبختی. ای تو که همیشه آرش چشمهایت سوی من نشانه رفته

است.

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت   توسط sepideh | 

اونی که مدعی بود عاشقته

تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت

بی خبر رفتو تو این بی راهه ها

ردپاشم واسه چشمات جا نذاشت

من و هر ثانیه و جنون تو

واسه من همین خیالت هم بسه

بذار جاده ها اشتباه برن

ما که دستمون به هم نمیرسه

با حریر پیله های کاغذی

واسه من جادرو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمیرسم

حرمت فاصله مونو کم نکن

آه ......... دل رو سوزوندی

آه .......... چرا نموندی


ببخشید بیشتر از یه خط شد واقعا حرف دل منه و بغضی بود تو گلوم .....

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت   توسط sepideh | 

چه غمگين و بغض آلود بود صداي پرنده عاشق ! قلب كوچكش را سپاه غم تسخير كرده بود .چگونه مي توانست عاشقانه ترين آوازها را سر دهد در حالي كه زبانش بسته بود ؟پرنده ديگر عاشق نبود قلب كوچكش اسير شيادي شده بود كه نه صداقت مي دانست نه محبت مي فهميد نه غزل مي خواند و نه آواز مي شنيد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت   توسط sepideh | 
 

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاك كنم اگر اشك بودم مثل باران بهاري به

پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از

وجودم را تقديم وجود عزيزت ميكردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم

ولي افسوس كه نه بارانم نه اشك نه گل و نه

عشق

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت   توسط sepideh | 
بر گل به اشتیاق شبنم گذاشتند

در کوچه های عاشق دل غم گذاشتند

تو  مثل یاس پاک و سپید  و مقدسی

نام مرا به عشق تو مریم گذاشتند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط sepideh | 

ای کاش گل بودی و من از باغ می چیدمت

یا که طلوعی بودی و از پنجره می دیدمت

ای کاش چشمانت ضریحی داشت چون رنگین کمان

هر وقت باران می گرفت از دور بوسیدمت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط sepideh | 
لبخند زدی آسمان آبی شد

شب های قشنگ مهر مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

تا آخر عمر غرق بی تابی شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت   توسط sepideh | 

شب آغاز هجرت تو

شب در خود شکستنم بود

شب بي رحم رفتن تو

شب از پا نشستنم بود

شب بي تو

شب بي من

شب دل مرده هاي تنها بود

شب رفتن

شب مرد ن

شب دل کندن من از ما بود

واسه جشن دلتنگي ما

گل گريه سبد سبد بود

با طلوع عشق من و تو

هم زمين هم ستاره بد بود

از هجرت تو شکنجه ديدم

کوچ تو اوج رياضتم بود

چه مومنانه از خود گذشتم

کوچ من از من نهايتم بود

به دادم برس

به دادم برس

تو اي ناجي تبار من

به دادم برس

به دادم برس

تو اي قلب سوگوار من

سهم من جز شکستن من

تو هجوم شب زمين نيست

با پر و بال خاکي من

شوق پرواز آخرين نيست

بي تو بايد دوباره بر گشت

به شب بي پناهي

سنگر وحشت من از من

مر حم زخم پير من کو؟

واسه پيدا شدن تو آينه

جاده سبز گم شدن کو؟

بي تو بايد دوباره گم شد

تو غبار تباهي

با من نياز خاک زمين بود

تو پل به فتح ستاره بستي

اگر شکستم از تو شکستم

اگر شکستي از خود شکستي

به دادم برس

به دادم برس

تو اي ناجي تبار من

به دادم برس

به دادم برس

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت   توسط sepideh | 

ايستاده بودم منتظر


به اميد دستي که پنجره ام را بر روي روشنايي باز کند


و تو آن را گشودي با سخاوت خورشيد و رحمت باران


دانه ام را از کوير ناداني برون آوردي

 
و در دشت علم روياندي


من با دستهاي تو بارور شدم و رشد کردم


تو مرا به انتهاي دشت بردي


در آنجا اقاقيهايي ديدم که نور مي پاشيدند و از ديار شب گذر مي کردند


تو يک اقاقي به دستم دادي و راهم را روشن نمودي


اينک ما ايستاده ايم من و تو


روبرويمان دريچه ايست که به دشت روشنايي گشوده مي شود


و آسمانش پر از ستاره اميد است...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت   توسط sepideh | 
من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم تو را دوست دارم

نه خطی نه خالی نه خواب و خیالی

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما

تو را دوست دارم تو را دوست دارم

                                                  (قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت   توسط sepideh | 
تنهایی های من پایانی ندارد


از دیروز تا فردا بر بوم دل تنهایی را نقش زده ام


تنهایی را ستوده ام


تنهایی را بوییده ام


تنها یی را در کنج دل نهاده ام


و اکنون از تنهاییهای دل می نگارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت   توسط sepideh | 

دوست دارم دوست دارم

ستاره شبای من

 اسم تورو چی بذارم

عزیز لحظه های من

بهم بگو دوسم داری

پر بگیرم به آسمون

فدای تو فدای تو

ای خوب من ای مهربون

تو نازنین عشق منی

دوست دارم دیوونه وار

عاشق من باش و بمون

قشنگ من بهار بهار

اسم قشنگ نازت

نشسته رو لبای من

شعر قشنگ بودنی

برای لحظه های من

وقتی میاد صدای پات

می پیچه باز صدای عشق

بارونمی برام ببار

تا گل بدن گلای عشق

هرجا می خوای بری برو

اما منو تنها نذار

دوست دارم فدای تو

عاشقتم دیوونه وار

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت   توسط sepideh | 
گفتی :بنویس و بخونش من نوشتم تو رو می خوام

 

چقدر زود چقدر هول اسم تو اومد تو شعرام

 

گفتی :بنویس من نوشتم تا با من تو هم بخونی

 

که شاید به این بهونه بیشتر از اینها بمونی

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت   توسط sepideh | 
بهانه هایم را خط خطی کرده ام و با سرخی دل بر دیوار آسمان فردا امید را حک

کردم  باور نمی کنم در گوشه گوشه دل تو آمدی دوباره آمدی تا من شیفته ات شوم

شیفته ی نوای بی صدایت و آرامش نشانه هایت

 

گویی رویا بود ولی تو باز آمدی و گفتی من بودم تو گریخته بودی و من چه داشتم جز

شرم چشمانم نازنین

همیشه عاشق این بودم که عاشق تو باشم مرا چه شده بود بهارم که عشقت را به دست دسیسه ها سپرده بودم؟

اشک چشمانم را زدودی بهانه هایم را رنگ بی بهانگی زدی حتی پروانه ی رویا را

پرواز دادی تا قلب مشتاقم را مشتاق تر کند نازنین

نازنین خدای من

باز هم چون دیروز عاشقت شدم کاش برق شادی نگاهت را از بازگشت دوباره ام می

دیدم

خدای من بهار دلم

غرور این کوچک را ببخش که من هنوز خواهان آنم که زمینی دوستت بدارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت   توسط sepideh | 

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت   توسط sepideh | 

کاش می شد تا شقایق ها گریست

کاش می شد یک تبسم آفرید

کاش می شد چون ستاره پاک بود

آسمان را با صداقت دوست داشت

کاش می شد با سحر بیدار بود

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت   توسط sepideh | 

کلماتم را در جوی سحر می شویم

لحظه هایم را

در روشنی باران ها

تا برای تو شعری به سرایم روشن

تا که بی دغدغه

بی ابهام

سخنانم را در حضور باد

این سالک دشت هامون

با تو بی پرده بگویم

که ترا

دوستت می دارم تا مرز جنون

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت   توسط sepideh | 

 

 

دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت دلم گرفت سرمو رو شونه هات بزارم و یه دل سیر گریه کنم. آخه شونه های تو مطمن ترین تکیه گاه واسه این دل عاشقه...

 

دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت دوست داشتم بپرم بغلت و ببوسمت...

 

دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت احساس ترس کردم بیام و تو منو تو آغوشت بگیری آخه آغوش تو آرامش بخش ترینه واسه منه بیقرار...

 

دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که اگه به مشکلی برخوردم تو کمکم کنی آخه من بجز تو، بجز تو کسی رو ندارم که دلش برام شور بزنه...

 

اگه نزدیکم بودی اون وقت تو بغلم فشارت میدادم اونقدر که با تک تک سلولهای بدنم عجین بشی...

 

آرزوی من اینه میدونم چیز زیادی از خدا خواستم ولی چیکار کنم دله دیگه کاریش نمیشه کرد...

 

یعنی میشه؟ میشه یه روز ببینمت؟ میشه به آرزوم برسم؟... به تو که تموم زندگیم هستی... تو هم همینو میخوای میدونم...

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت   توسط sepideh | 

شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به

 

 خدا التماس مي كنه ، شايد يه كسي به محض ديدن

 

تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه

 

، مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي

 

درياي اشك مي خوابه ، ولي تو اون رو نمي بيني     

+ نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386ساعت   توسط sepideh | 

خانه ام ابری است

یکسره روی زمین ابری است با آن

از فراز گردنه خردو خراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من

آی نی زن که تو را آوای نی برده است دور از ره کجایی ؟

خانه ام ابری ست اما

ابر بارانش گرفته است

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره نی زن که دایم می نوازد نی در این دنیا ابر ندارد

 

راه خود را دارد اندر پیش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت   توسط sepideh | 

 

 

عصر اون روزو زیر بارون بهم برگردون

بوسه رنگ تابستونو بهم برگردون

 

تو زمستون دس قلبت منو آتیش می زد

کرسی داغ زمستونو بهم برگردون

 

توی تالار مه اون شب پاییزی نرم

بازی لیلی و مجنونو بهم برگردون

 

توی فال افتاده عاشقیمی یادت میاد ؟

فال راست  توی فنجونو بهم برگردون

 

موهامو ریخته بودم دور نگاهت یادت میاد

عکسا و موی پریشونو بهم برگردون

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت   توسط sepideh | 

 

 

AGAR MIDANESTAM BAZ INGONE MIRAVI

 

 HICH VAGHT DOBAREH AMADANAT RA

 

JASHN NEMIGEREFTAM


HADDE AGHAL KHODAHAFEZI MIKARDI

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت   توسط sepideh | 

همان فرشته که در نیمه شب عشق به خوابم

 

آمد و مرا با خود به دشت دوستی ها برد ...

 

او همان فرشته ای است که با بالین سفید مرا به اوج  آسمان آبی برد و

 

مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد ....

 

یکی را دوست میدارم

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت   توسط sepideh | 

 

سعی کن همیشه کسی رو دوست داشته باشی

 که قلبش اون قدر بزرگ باشه که واسه جا کردن خودت

توی قلبش مجبور نباشی خودتو کوچک کنی

+ نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت   توسط sepideh | 

درچمنزار می دویدم

 

       

 

شاد و چالاک،همچون بچه آهو

 

 

     اما دوباره آن حس به سراغم آمد

 

 

     این بار فرق داشت...

 

 

     دیگرغم نبود،بلکه احساس خوبی بود

 

 

     از دور در چمنزار نوری دیدم

 

 

     خیلی زیبا و خیره کننده بود

 

 

     به سویش دویدم با تمام سرعت به سویش رفتم

 

 

     دیگر به آن نزدیک شده بودم،بویش را حس می کردم

 

 

     بویی آشنا بود، آری آن بوی خوب مشامم را نوازش می کرد